X
تبلیغات
رایتل

پاییزی ها Paeiziha

دل کندن اگر آسان بود , فرهاد به جای بیستون , دل میکند
ای کاش قلبها.... در چهره بودند

توی این شهر غریب، گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها می گیرد

وقتی بین این همه آدم جور واجور خودمو تنها می بینم

چشمامو فراموش میکنم...

به قلبم می نگرم و همه چیز را به عهده او می گذارم

فقط اوست که از این حقیقت پنهان در قلبم آگاهی دارد


ای کاش قلبها.... در چهره بودند

ای کاش می دانستیم دستهای عشق چه معجزه گریست

و ای کاش می شد زمان و سرنوشت را از سر نوشت

لحظه ها را دیوانه وار ورق می زنم و هرکجا که قلبم نمی تپد،

صفحه ای پاره میکنم و باز ورق میزنم...

شاید در آخر این کتاب به صفحه وصال برسم

آری، بی اختیار ورق می زنم چون هراسانم...

از فاصله ها نفرت دارم و از سفر خسته

نازنین، فاصله همه چیز را می شکند،

بیخود نیست که ابرها از دوری زمین همیشه می گریند!

اما دریغ که گریه دستانم نیز مرا به تو نمی رساند

دریغ که نمی توانم نامت را فریاد بزنم و شیشه سکوتم را بشکنم


من از تراکم ابرهای سیاه می ترسم

من از فاصله بین ابرها می ترسم

ای بهترینم، من از فاصله می ترسم و کسی

دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد

و یا اشکهای سرازیرم را در دل شب نمی بیند

جنس هر اشک خود شیشه ای از عشق است

گویند که شیشه ها عاشق نمی شوند

ولی وقتی روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم دوستت دارم؛

گریست....

از دوریت قلبم نیز بی اختیار میگرید...

قلبی که شیشه ای نیست، ولی در سکوت و

دوریت در در آن طرف مرزها می شکند

چشمانم در فراغت به نقطه ای دور در سرخی غروب می نگرند

و در انتظار برگشت خورشید هستی بخش تا هنگام طلوع

معنای سرخی عشق و تاریکی فاصله را تجربه می کنند


با این همه، نازنینم، این تمام واقعیت عشق نیست

از هر دل کوه، کوره راهی می گذرد

و هر اقیانوسی به ساحلی می رسد

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد

از چهار فصل دست کم یکی که بهار است

و من هنوز تو را دارم.....

+نوشته شده در دوشنبه 29 آذر 1389ساعت01:09توسط کیانوش | برگها (13)