X
تبلیغات
رایتل

پاییزی ها Paeiziha

دل کندن اگر آسان بود , فرهاد به جای بیستون , دل میکند
مرحم باش برای دل خسته ام........
نسوزان قلبم را ، تو که قلبم را به آتش کشیدی .
مگر قلبم چه گناهی کرده است که اینگونه باید در عذاب تو باشد.
مرحمی باش برای این دل خسته ،امیدی باش برای این قلب دلشکسته.
چرا میسوزانی قلبی که تو را دیوانه وار دوست دارد ، چرا شکنجه میدهی قلبی که آرزویش خوشبختی تو است.
چرا با قلبم بازی میکنی قلبی که عاشق تو است ، چرا  دلم را میشکنی ، دلی که به انتظار رسیدن به تو است.
گناه من چیست عزیزم ، چرا مرا عاشق کردی و خودت را از عشق خسته .
من به امید همزبانی و همدلی با تو آغاز کردم ، چرا آن آغاز را به پایان رساندی
مرحم زخم کهنه قلبم باش ، این زخم را زخمی تر نکن ، این دل شکسته را خرد خرد نکن.
بگذار قطعه ای از این قلب در سینه ام بماند ، مرحم دردم باش ، خیلی خسته ام ، مرحم دل خسته ام باش.
چشمهایم را به تو دادم تا عاشقانه به آن خیره شوی نه اینکه لحظه به لحظه اشکم را درآوری . قلبم را به تو دادم که به آن عشق بورزی ، محبت کنی ، نه اینکه آن را بسوزانی و بعد بی خیال از آن بگذری .
مرا پریشان نکن ، من صبر و طاقتی ندارم ، بی گناهم به خدا هیچ راهی ندارم.
چرا باید اینگونه مرا غمگین کنی ، چرا باید اینگونه مرا از خودت دلگیر کنی.
مرحم باش برای دل خسته ام ، آرام کن مرا از این حال و هوای ابری و دل گرفته ام.
خستگی زندگی را از تنم رها کن ، نه اینکه مرا از این که خسته ام خسته تر کن.

+نوشته شده در جمعه 29 بهمن 1389ساعت17:04توسط کیانوش | برگها (9)